«نبرد در قلعه ی گوک تپه» مثل برخی رمان های قابل بحث فارسی چون سووشون و اغلب رمانهای معتبر روسی ، برای بسط و توسعه ی مفاهيم داستانی مورد نظر خود ، به يک واقعه ی مهم تاريخی مستند ، تکيه کرده است. گو اين که رمان رمان است و تاريخ تاريخ. و هر چند نويسنده ای چون سيمين دانشور اساساً با اين که مثلاً رمان سووشون او را رمانی تاريخی نيز بدانيم ، چندان موافق نيست و کار خود را بيشتر رمزی و فلسفی می داند ، با اين حال به نظر می رسد که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شکلی بسيار جهت مند ، قصد دارد موجوديت خود را به يک واقعه ی مهم تاريخی پيوند بزند و تمام ابزار و عناصر داستانی را برای «بازگويی» دوباره ی آن واقعه به کار گيرد.

با اين مقدمه ، ابتدا به نقد ساختار و بعد به بررسی و تحليل محتوايی اين اثر می پردازم.

«نبرد در قلعه ی گوک تپه» به چند دليل اثر قابل ملاحظه ای است ؛ ساختاری بديع و قابل تأمل دارد و شکل روايت آن نيز به گونه ای است که مخاطب را به دت تحت تأثير خود قرار می دهد. در ادبيات داستانی معاصر ايران ، نوشتن داستانی خوش ساخت و تصويرگرا (به لحاظ معماری ظاهری و موسيقيايی) سابقه ای ديرينه دارد. بکار گيری اين تکنيک در برخی کارهای ابراهيم گلستان و محمود دولت آبادی (در رمان کليدر) به لحاظ ساختار و عرضه ی نثر شاعرانه ی محکم و آهنگين ، مشاهده می شود ، ضمن آن که همه می دانيم دولت آبادی ادبيات بومی و اقليمی را تا چه اندازه به سر حد کمال رسانده است. اما در اين ميان ، چيزی که ساختار اين اثر را از بقيه ی کارهای اين چنينی متمايز می کند ، بسامد آشکار و بسيار بالای اين نوع تکنيک در پرداخت معماری ظاهری و باطنی اين داستان است. همان زيبايی و ظرافتی که در هنرهای تجسمی مشاهده می کنيم و همان «تصوير» بديعی که مثلاً در يک تابلوی نقاشی زيباست ، در چارچوب کلی اين اثر نيز می بينيم. دوتاری با دوازده پرده و داخل اين «دوتار» ، يک روايت داستانی در جريان است که ماحصل رنج ها ، تلاش ها و انگيزه های نيک و بد آدمی است و از اين نظر ، اثر قابل بحثی است.

نکته ی بارز ديگری که در باره ی اين اثر می توان گفت ، اين است که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شدت بومی و اقليمی است. از سرزمين خاص خودش می آيد و به دلايل کاملاً موجه ، می توان عنوان يک اثر «ترکمنی» را به آن اطلاق کرد. درست مثل کارهای «منيرو روانی پور» که طعم نواحی جنوب را می دهد يا شعرهای منوچهر آتشی که به طرز ويژه ای مال آب و خاک خودش است. جالب تر آن که اين اثر برای معرفی موجوديت خود به نمايش بی جهت و افراطی آداب و رسوم و لبا و دايره ی ويژه ی واژگان و لغات ترکمنی پناه نمی برد. او اين خصلت ترکمنی بودن را به طرز زيرکانه ای در عمق وجود خود حمل می کند. مکث های متعدد ميان جملات ؛ شکل محکم و شاعرانه ی زبان ؛ وصل و فصل های متعددی که حوادث و رويدادهای اثر با يکديگر دارند ؛ آوردن افعال در ابتدای کلام ؛ چيدمان خاص واژه ها کنار يکديگر و بالاخره گويش ويژه ی مردم ترکمن که به شکلی زنده در اثر انعکاس يافته است ؛ همچنين غربت و اندوه و حالت سردی که بر فضای کلی اثر حاکم است ؛ مخاطب را از اين لحاظ به درستی مجاب و سيراب می کند.

دليل ديگر اين توفيق ، نمايش موجه شيوه ی زندگی ترکمنها و عدم اصرار بر بزرگنمايی يا «زيبا جلوه دادن» مصنوعی فرهنگ و تمدنی است که ترکمنها بر اساس آن زندگی می کنند. با اين همه ، اين روی زيبای سکه ، روی ديگری نيز دارد. «نبرد در قلعه ی گوک تپه» يک شخصيت اصلی دارد و يک موضوع واحد را بازگو می کند. پس رمان نيست. يعنی قالب رمان را ندارد. از طرفی داستان کوتاه هم نيست. چيزی بين اين دو است و من نمی دانم چه نامی بايد برای آن انتخاب کنم. ضمن آن که اين ايجاز در پرداخت به زندگی و منش مردم ترکمن ، از جهاتی مانع شناخت جامع مخاطب از اين قوم می شود. «نبرد در قلعه ی گوک تپه» تنها کليتی از نحوه ی زندگی ترکمنها را به ما نشان می دهد. همچنين به جز ياش بخشی ـ آن هم البته فقط از يک جهت و آن هم رونمايی از پديده ای به نام جنگ ـ عالب شخصيت ها فاقد درونند. تک بعدی اند. ما تنها آنها را در محدوده ی نبرد تجربه می کنيم. آدم هايی که تنها نگران خاک سرزمين و هجوم بی رحمانه ی دشمن خويشند و ديگر هيچ. به عنوان مثال ، ما فقط وجه ی «رئيس» ايل بودن باتيرخان را می بنيم و مثلاً نمی دانيم او چه می خورد و روابط عاطفی و انسانی اش با خانواده و همسرش چگونه است؟ پلکانی که او را از يک آدم عادی به يک رئيس ايل ارتقا داده ، چگونه پلکانی بوده است؟ و هزار پرسش ديگر که جوابی برای آن در اين اثر پيدا نمی شود. شخصيت ها به جز ياش بخشی همه از نيمه به ما معرفی می شوند. برشی کوتاه از چهره و کنش آنها به ما عرضه می شود و اين برای يک رمان کافی نيست. درست است که ما با پديده ای هولناک به نام جنگ روبرو هستيم اما بايد بپذيريم که زندگی به هر حال جريان دارد و انسان تنها يک جنگجو نيست. او ابعاد ديگری هم دارد. در دايره ای که نامش را زندگی گذاشته ايم ، بايد مجالی همه جانبه برای ظهور خود داشته باشد. به عنوان مثال در «نبرد در قلعه ی گوک تپه» در خلال اين التهاب مرگ آور ، حتماً گلی زيبا در مراتع سرسبز ترکمن ها بوده و حتماً پسری عاشق ، به عشق محبوب خويش و به هوای چيدن آن گل به صحرا می زده است. در اين جنگ خانمان سوز ، حتماً حسادت ها ، خيانت ها ، جاسوس بازيها ، ترديدها و ... وجود داشته است. حتماً مردم آن قلعه برای خود آداب و رسوم و منش خاصی برای زندگی داشته اند و حتماً... . اما ما هيچ يک از اين مسايل را نمی بينيم. همه چيز در سکوت مه آلودی به مخاطب عرضه می شود و نکته ی آشکار و درخور بحثی در اين ميان نيست. نمی دانم شايد اشکال از نگاه ياش بخشی است که تنها جنگ را می بيند و جنگ را حتی در مجلس عروسی پسرش و سايه هايی که بر ديواره ی چادر می افتند و... می بيند. شايد هم عمدی در کار بوده و قصد نويسنده آفرينش دوباره ی يک حماسه ی تاريخی بوده نه نشان دادن کليتی از زندگی. با اين حال ، آيا ما بايد اين اثر را کاری تک بعدی بدانيم که با بهره مندی از ابزار و عناصری چون واقعه ی تاريخی ، حماسه ، اسطوره و... و انتخاب نحوه ی روايتی کاملاً رمانتيک و تأثيرگذار ، دارد برای مسأله ای به شدت خشن و «غيررمانتيک» شعری احساساتی و سوزناک می سرايد؟ يا اين که اين اثر تنها اعتراف يک روح زخمی و آشوب زده است که عاقبت طغيان می کند و پس از طغيان برای هميشه آرام می گيرد...؟

من شخصاً چندين بار اين اثر را خوانده ام. از آن تأثير گرفته ام. قلبم با نگرانی مثل تمام مردم قلعه تپيده است. اما با خودم می گويم ای کاش در اين «مرتع زيبا» کمی آزادتر بودم و مثلاً می رفتم و می ديدم اين روسها که هستند؟! اسکوبلوف کيست؟ چگونه فکر می کند؟ غم هايش ، خشمش ، کينه و بی رحمی اش ، هوس ها و حرمان هايش چگونه است؟ اما... .

صرف نظر از اين نکات ، زاويه ی ديد به کار رفته در اثر نيز قابل تأمل و بررسی است. زاويه ی ديد اين اثر تلفيقی از دانای کل ، دانای کل محدود و زاويه ی ديد درونی است. در ابتدای اثر ، هنگامی که ما دشت را از نگاه ياش بخشی تماشا می کنيم ، اين نويد را به خود می دهيم که اين نوع از زاويه ی ديد ، به لحاظ محدوديتی که در ديد دارد ، ناگزير بهتر ، سنجيده تر و دقيق تر می بيند و رويدادها بی کم و کاست و با تمام جزئيات به مخاطب عرضه می شود اما بلافاصله در صفحه های بعد ، سيطره ی نگاه دانای کل چنان بر ياش بخشی فشار می آورد که ديگر ياش بخشی چيزی نمی تواند ببيند و احساس کند. به ناچار نگاهش و احساسش احساس نويسنده است و نه خود او. به عنوان مثال: آنجا که «ياش بخشی تيغه ی تيز و براق کارد را که ديد ، به نفس نفس افتاد و ... سرش تير کشيد» (ص 20) چرا نويسنده اجازه نمی دهد اين رويدادها به شکل يک جريان سيال ، در ذهن ياش بخشی روی دهد؟ چرا بايد بگويد «سرش تير کشيد» و چرا اجازه نمی دهد خود اين «تير کشيدن» بيايد و با تمام گوشت و پوست و استخوانش در سر «ياش بخشی» بپيچد؟ يا در ص 21 آن جا که شور نواختن در جان «ياش بخشی» شراره می کشد، چرا نويسنده اجازه نمی دهد ياش بخشی خودش بنوازد؟ اين همه «بايد می نواخت» و اين همه اجبار و تأکيد برای چيست؟

خوشبختانه اين نقطه ضعف ، با انتخاب زاويه ی درونی برای بازگويی ادامه ی اثر کاملاً از بين می رود و ما از فصل دوم يا پرده ی دوم ، ياش بخشی را آزاد و بيرون از حاکميت دانای کل می بينيم و به مدد همين زاويه ی ديد ، ادامه ی ماجرا را به شيوه ای جذاب از طريق منِ درونی او پی می گيريم.

نکته ی ديگر آن که اين اثر با اين که خود نوعی «بازگويی» و «شرح ماوقع» است ، اما تکه های ناب و تکان دهنده و نمايشی نيز کم ندارد. صحنه هايی زنده با پرداخت هنری بسيار قوی که دست در دست توصيف ها و گفتمان های کوتاه اما پر معنی و جذاب ، موقعيتی ويژه و خاص را به اين اثر داده اند. قسمتی از اين صحنه ها انتخاب شده اند که با هم می خوانيم: «ياش بخشی نفس نفس می زد. ناآرام بود. نگاهش بين سايه روشن های روی ديواره ی نمدی ، پرسه می زد. شبح مردها ، با شعله های آتش اجاق ، روی نمد سياه ديواره ی آلاچيق می لرزيد و داشت ولوله ای برپا می کرد. سايه ها در حرکت بودند. آشوبی بزرگ به پا شده بود. صدای شيهه ی اسب می آمد. سايه ها هراسان به هر سمت می دويدند. تيرها پياپی شليک می شدند. سايه ای می افتاد ؛ سايه ای بلند می شد و خيز برمی داشت ؛ سايه ای جيغ می زد و با دست به اطراف نگاه می کرد...» (ص24)

لحن اثر نيز در چهره های کاملاً متنوع ، اغلب رمانتيک ، گاه مضطرب و گاه اندوهناک و سرد ، در پيشبرد اهداف اثر نقش موثری ايفا کرده است. جان کلام اين که اگر «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به جامعيتی منطقی ، آن گونه که خود زندگی از آن بهره مند است ، دست می يافت ، اگر قصدش تنها ثبت يک واقعه ی تاريخی و خلق يک حماسه برای قومی خاص نبود ، آن وقت به لحاظ فرم جذاب و استخوان بندی محکم ، همچنين محتوای ارزنده ای که دارد ، نه اثر برگزيده ی سال ، که اثر برگزيده ی يک يا دو دهه ی اين سرزمين می شد. چرا که به هر حال «رمان» رمان است و تاريخ تاريخ. و آن چه بيش از اين دو اهميت دارد ، خود زندگی است. بحث من در خصوص اين اثر ناتمام ماند. باشد تا وقت ديگر... .

                                        نشریه یاپراق